تبلیغات

%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA

شهر میثم

شهر میثم

..:::شلوغ ترین شهر دنیا:::..

مطلب رمز دار : محصولات جنسی

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


جمعه 8 مرداد 1389 | نظرات ()

مرد، صومعه و راهب.....

فوق العادست حتما بخونید...!!!!!!! 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت :

«ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »



ادامه مطلب
یکشنبه 8 فروردین 1389 | نظرات ()

پیشرفت

پیشرفت

ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب....

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت

امور خارجه است و تو کنسولی؟

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «متاسفم برای ملتی که تو نخست وزیرش باشی
!!



یکشنبه 8 فروردین 1389 | نظرات ()

معجزه دعا....

یک کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد  . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته  و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست......



ادامه مطلب را اینجا بخوانید
یکشنبه 8 فروردین 1389 | نظرات ()

روانپزشك با هوش

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر روانشناس میره ...

دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
 
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.

دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!

دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !!!



یکشنبه 8 فروردین 1389 | نظرات ()

khan wars

سلام دوستان عضو شید بازی باحالی فقط باید حالشو داشته باشید......



یکشنبه 23 اسفند 1388 | نظرات ()

فرشته كوچولو...

همسرم با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟

میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم  تنها دخترم بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود و ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت  دخترم ، دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ 

فقط بخاطر بابا عزیزم. دخترم کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت  : باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید....

دخترم مکث کرد  : بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ 

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، دختر عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی  ، بابا از اینجور پولها نداره ها. باشه؟!
- نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. 

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد دخترم نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد 

همه ما به او توجه کرده بودیم. دخترم گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم!!! همین یکشنبه... 

تقاضای او همین بود !

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه !!! یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما.

و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

گفتم، دختر عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم 

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ 

سعی کردم از او خواهش کنم.

دخترم گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت 

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش !

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ 

جواب دادم : نه. اما اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره  ...

دخترم ، آرزوی تو برآورده میشه

دخترم با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی خاصی پیدا کرده بود 

صبح روز دوشنبه دخترم رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. دخترم بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند دخترم را صدا کرد و گفت،  صبر کن تا من هم بیام 

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه ...!
 

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما،  واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه ...

اون سرطان خون داره.

زن مکث کرد تا بغض خودش رو خفه کنه.

در تمام ماه گذشته پسرم نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده و نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن ...

دختر شما هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه  !!!

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین ...

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن...

فرشته کوچولوی من، تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی  ...؟!



جمعه 21 اسفند 1388 | نظرات ()

داستانی از منوچهر احترامی

داستانی از منوچهر احترامی

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند


لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند


مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است


اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان



پنجشنبه 1 بهمن 1388 | نظرات ()

گنه کرد دربلخ آهنگری/ به ششتر زدند گردن مسگری

گنه کرد دربلخ آهنگری/ به ششتر زدند گردن مسگری

حکایتی ازدیوان بلخ:

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟»



ادامه مطلب
پنجشنبه 1 بهمن 1388 | نظرات ()

هیزم‌شکن

هیزم‌شکن

 

هیزم‌شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه‌اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه‌اش در دزدی مهارت دارد: مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.



ادامه مطلب
پنجشنبه 1 بهمن 1388 | نظرات ()

دست کم نصف ماه رو زندگی کن!!!!!!

دست کم نصف ماه رو زندگی کن

بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم.


 

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن.



ادامه مطلب
پنجشنبه 1 بهمن 1388 | نظرات ()

قصه عشق یک فرشته

قصه عشق یک فرشته

می خوام براتون قصه بگم.قصه عشق یک فرشته.فرشته ما میون آدم ها بود ولی آدم ها نمی تونستند ببیننش مگر اینکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولی روزی عاشق نگاهی شد. عاشق اشک و گریه کردنی شد.ولی عاشق نگاه یه آدم.کم کم خودشو به عشقش نشون داد.



ادامه مطلب
پنجشنبه 1 بهمن 1388 | نظرات ()

گریه!!!!!!!!

حسن نامی وارد دهی شد و در مكانی كه اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزی گرفتند.

شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌كند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟



ادامه مطلب
پنجشنبه 1 بهمن 1388 | نظرات ()

زودقضاوت نکنید!!!

                                  زودقضاوت نکنید!!!

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد...
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
نتیجه اخلاقی داستان: "آیا بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کردن عادلانه است؟



ادامه مطلب
پنجشنبه 1 بهمن 1388 | نظرات ()

نان و انگور و این همه جنجال ؟

نان و انگور و این همه جنجال ؟

 

هر وقت چند نفر سخن همدیگر را نفهمند و بر سر موضوعی واحد با هم جدال کنند کردها گویند : «نان و انگور و این همه جنجال ؟»

 



ادامه مطلب
چهارشنبه 23 دی 1388 | نظرات ()

تست شخصیت شناسی از روی حمام رفتن افراد

سلام دوستان تست جالبی به نظر میرسه امید وارم كه

خوشتون بیاد....

تست شخصیت شناسی از روی حمام رفتن افراد :

هنگامی‌که به حمام می‌روید اولین قسمتی که از بدنتان را می‌شورید کدام ناحیه است؟ این موضوع که شما هنگامی‌ که به حمام می‌روید کدام ناحیه از بدنتان را می‌شورید دارای روان شناسی جالبی می‌باشد.


آیا شما به حمام میروید اول صورت، زیر بغل، موهای سر، قفسه سینه یا شانه هایتان را می‌شورید؟ یا سایر اعضای بدنتان را می‌شورید. ؟!


آیا تا کنون به پاسخ این سوال فکر کرده اید آیا به این موضوع دقت کرده‌اید ؟؟قبل از اینکه این متن را بخوانید اول تصمیم بگیرید و فکر کنید که کدام ناحیه از اعضای بدنتان را در ابتدا می‌شورید و بعد این تست را ادامه دهید.



ادامه مطلب
چهارشنبه 23 دی 1388 | نظرات ()

عمرو در امانت خیانت نکرد، تو چرا ؟

عمرو در امانت خیانت نکرد، تو چرا ؟

 

گاهی اتفاق می­افتد که انسان از نزدیک­ترین کسانی که همه گونه توقع و انتظار از او متصور است خیانت خلافی در امر امانت و راز داری می­بیند که هرگز در مخیله­اش چنان عمل غیر متصوره خطور نکرده است.



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
چهارشنبه 23 دی 1388 | نظرات ()

مداد

مداد

پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی !



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
چهارشنبه 23 دی 1388 | نظرات ()

حكمت شماره : 37

حكمت شماره : 37

وَ قَالَ ع لاِبْنِهِ الْحَسَنِ ع :

یَا بُنَیَّ احْفَظْ عَنِّی اءَرْبَعا وَ اءَرْبَعا لاَ یَضُرُّكَ مَا عَمِلْتَ مَعَهُنَّ؛ إِنَّ اءَغْنَى

الْغِنَى الْعَقْلُ، وَ اءَكْبَرَ الْفَقْرِ الْحُمْقُ، وَ اءَوْحَشَ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ، وَ اءَكْرَمَ

الْحَسَبِ حُسْنُ الْخُلُقِ.

یَا بُنَیَّ إِیَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الْاءَحْمَقِ فَإِنَّهُ یُرِیدُ اءَنْ یَنْفَعَكَ فَیَضُرَّكَ.

وَ إِیَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الْبَخِیلِ فَإِنَّهُ یَقْعُدُ عَنْكَ اءَحْوَجَ مَا تَكُونُ إِلَیْهِ.

وَ إِیَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الْفَاجِرِ فَإِنَّهُ یَبِیعُكَ بِالتَّافِهِ.

وَ إِیَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الْكَذَّابِ فَإِنَّهُ كَالسَّرَابِ یُقَرِّبُ عَلَیْكَ الْبَعِیدَ، وَ یُبَعِّدُ عَلَیْكَ

الْقَرِیبَ.

ترجمه حكمت شماره : 37

به فرزند خود امام حسن (ع ) فرمود:

اى فرزند، از من چهار و چهار چیر را به خاطر بسپار كه چون كارهایت را

به آنها به انجام رسانى ، هرگز زیانى به تو نرسد برترین بى نیازیها

عقل است و بزرگترین بینواییها حماقت است و ترسناكترین ترسها

خودپسندى است و گرامیترین حسب و نسب ، خلق نیكوست .

اى فرزند، بپرهیز از دوستى با احمق ، زیرا احمق خواهد كه به تو

سود رساند، ولى زیان مى رساند و بپرهیز از دوستى با بخیل كه او

چیزى را كه بسیار به آن نیازمند هستى از تو دریغ مى دارد و بپرهیز از

دوستى با تبهكار كه تو را به اندك چیزى مى فروشد.

و بپرهیز از دوستى دروغگو، كه او چون سراب است ، دور را نزدیك

نشان مى دهد و نزدیك را دور مى نمایاند.



سه شنبه 22 دی 1388 | نظرات ()

حكمت شماره : 36

حكمت شماره : 36

وَ قَالَ ع : وَ قَدْ لَقِیَهُ عِنْدَ مَسِیرِهِ إِلَى الشَّامِ دَهَاقِینُ الْاءَنْبَارِ فَتَرَجَّلُوا لَهُ

وَ اشْتَدُّوا بَیْنَیَدَیْهِ:

مَا هَذَا الَّذِی صَنَعْتُمُوهُ؟

فَقَالُوا: خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ اءُمَرَاءَنَا.

فَقَالَ:

وَاللَّهِ مَا یَنْتَفِعُ بِهَذَا اءُمَرَاؤُكُمْ، وَ إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَعَلَى اءَنْفُسِكُمْ فِی دُنْیَاكُمْ

وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِی آخِرَتِكُمْ، وَ مَا اءَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ، وَ اءَرْبَحَ

الدَّعَةَ مَعَهَا الْاءَمَانُ مِنَ النَّارِ.

ترجمه حكمت شماره : 36

هنگامى كه به شام مى رفت ، دهقانان شهر انبار به دیدارش آمدند.

از اسبها پیاده شدند وپیشاپیش او دویدند. پرسید:

این چه كار است كه مى كنید؟

گفتند كه این عادت ماست در بزرگداشت فرمانروایانمان .

امام (ع ) فرمود: این كارى است كه امیرانتان از آن سود نبردند و شما

خود را در زندگى خود به مشقت مى افكنید و در آخرت به بدبختى

گرفتار مى آیید. چه زیانبار است مشقتى كه در پى آن عذاب باشد و

چه سودمند است آسودگى همراه با ایمنى از عذاب خدا.



سه شنبه 22 دی 1388 | نظرات ()

حكمت شماره : 35

حكمت شماره : 35

 

وَ قَالَ ع :

 

مَنْ اءَطَالَ الْاءَمَلَ اءَسَاءَ الْعَمَلَ.

 

ترجمه حكمت شماره : 35

 

و فرمود (ع):

 

هر كه دامنه آرزوهایش گسترده شود، كردارش ناروا گردد.



سه شنبه 22 دی 1388 | نظرات ()

حكمت شماره : 34

حكمت شماره : 34

 

وَ قَالَ ع :

 

مَنْ اءَسْرَعَ إِلَى النَّاسِ بِمَا یَكْرَهُونَ قَالُوا فِیهِ مَا لاَ یَعْلَمُونَ.

 

ترجمه حكمت شماره : 34

 

و فرمود (ع):

 

هر كه به كارى بشتابد، كه مردمش ناخوش دارند، درباره اش آن گویند

 

كه ندانند.



سه شنبه 22 دی 1388 | نظرات ()

همسفر با دشمن

همسفر با دشمن

 

 

الیاس، امیر و سالار سپاه نیشابور بود . در قرن چهارم، نیشابور از

 

بزرگ‏ترین و مهم‏ترین، شهرهاى ایران به شمار مى‏آمد . منصب سپه

 

سالارى در آن شهر و در آن قرون، بسیار مهم و عالى بود .



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات ()

عشق بازى با نام دوست

عشق بازى با نام دوست

 

نشسته بود، و گوسفندانش پیش چشم او، علف‏هاى زمین را به

 

دهان مى‏گرفتند و مى‏جویدند . صدها گوسفند، در دسته‏هاى پراكنده،

 

منظره كوهستان را زیباتر كرده بود . پشت سرش، چند صخره و كوه و

 

كتل، به صف ایستاده بودند . ابراهیم، به چه مى‏اندیشد؟ به شماره

 

گوسفندانش؟ یا عجایب خلقت و پرودگار هستى؟



ادامه مطلب
پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات ()

شاه شاهان

شاه شاهان

 

نوشته‏اند: روزى اسكندر مقدونى، نزد دیوجانس آمد تا با او گفت و گو

 

كند. دیوجانس كه مردى خلوت گزیده و عارف مسلك بود، اسكندر را

 

آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از این

 

برخورد و مواجهه دیوجانس، برآشفت و گفت:

 

- این چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آیا گمان كرده‏اى كه از ما

 

بى‏نیازى؟

 

- آرى، بى‏نیازم .

 

- تو را بى‏نیاز نمى‏بینم .بر خاك نشسته‏اى و سقف خانه‏ات، آسمان

 

است . از من چیزى بخواه تا تو را بدهم .

 

- اى شاه!من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را امیرند . تو

 

بنده بندگان منى .

 

- آن بندگان تو كه بر من امیرند، چه كسانى‏اند؟

 

- خشم و شهوت . من آن دو را رام خود كرده‏ام؛ حال آن كه آن دو بر تو

 

امیرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى‏كشند. برو آن جا كه تو را

 

فرمان مى‏برند؛ نه این جا كه فرمانبرى زبون و خوارى .

 

 

وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟ - - طالب مردى چنینم كو به كو



پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات ()

چاه خون!

چاه خون!

 

روزى پیغمبر (ص) با لشكریان خویش در محلى فرود آمد . آن حضرت،

 

گروهى از همراهان خود را فرمود تا از چاهى آب برآورند .

 

مردى از لشكریان باز آمد و گفت: (( یا رسول الله!از چاه، آب سرخ

 

بیرون مى‏آید!))

 

رسول (ص) فرمود: (( آن، آب سرخ نیست، خون است .))

 

گفتند: ((خون در چاه، از كجا آمده است؟ )) پیغمبر خدا (ص) فرمود:

 

((گویا على با این چاه، سخن گفته و اسرار خود را در آن ریخته

 

است . ))

 

عطار نیشابورى، منطق الطیر، دیباچه (ص 31) . عطار در این قسمت از كتاب شریف و مشهور ((منطق الطیر)) پاره‏اى از فضایل علوى را بر مى‏شمارد و در همان جا مى‏گوید:
اى پسر تو بى‏نشانى از على ((عین )) و ((لام)) و ((یاء)) بدانى از على
(منطق الطیر، بیت 559



پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات ()

نتیجه مهر و نامهرى رهبر به ملت

نتیجه مهر و نامهرى رهبر به ملت

 

در مسجد جمعه شهر دمشق ، در كنار مرقد مطهر حضرت یحیى

 

پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم ، ناگاه دیدم

 

یكى از شاهان عرب كه به ظلم و ستم شهرت داشت براى زیارت قبر

 

یحیى علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود

 

را از خدا خواست .

 

درویش و غنى بنده این خاك و درند

 

آنان كه غنى ترن محتاجترند

 

پس از دعا به من رو كرد و گفت : ((از آنجا كه فیض همت درویشان

 

(مستمندان ) عمومى است آنها رفتار درست و نیك دارند (تقاضا

 

دارم ) عنایت و دعایى براى من كنند، زیرا گزند دشمنى سرسخت ،

 

ترسان هستم .))

 

به شاه گفتم : ((بر ملت ناتوان مهربانى كن ، تا از ناحیه دشمن توانا

 

نامهربانى و گزند نبینى .))

 
 

به بازوان توانا و فتوت سر دست

 

خطا است پنجه مسكین ناتوان بشكست

 

نترسد آنكه بر افتادگان نبخشاید؟

 

كه گر ز پاى در آید، كسش نگیرد دست

 

هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نیكى داشت

 

دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

 

زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده

 

و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست

 

بنى آدم اعضاى یكدیگرند

 

كه در آفرینش ز یك گوهرند

 

چو عضوى به درد آورد روزگار

 

دگر عضوها را نماند قرار

 

تو كز محنت دیگران بى غمى

 

نشاید كه نامت نهند آدمى

 



پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات ()

مراقبت از گزند آن كس كه از انسان مى ترسد

مراقبت از گزند آن كس كه از انسان

 

میترسد

 

هرمز فرزند انوشیروان (وقتى به سلطنت رسید) وزیران پدرش را

 

دستگر و زندانى كرد. از او پرسیدند:

 

((تو از وزیران چه خطایى دیدى كه آنها را دستگیر و زندانى

 

نموده اى؟ ))

هرمز در پاسخ گفت : خطایى ندیده ام ، ولى دیدم ترس از من ، قلب

 

آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به

 

عهد و پیمانم ندارند، از این رو ترسیدم كه در مورد هلاكت من تصمیم

 

بگیرند. به همین خاطر سخن حكیمان را به كار بستم كه گفته اند:

 

از آن كز تو ترسد بترس اى حكیم

 

وگر با چو صد بر آیى بجنگ

 

از آن مار بر پاى راعى زند

 

كه برسد سرش را بكوبد به سنگ

 

نبینى كه چون گربه عاجز شود

 

برآرد به چنگال چشم پلنگ

 



پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات ()

برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او

برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او

(عصر حكومت عبدالملك بن مروان (75 - 95 ه‍ ق )بود. او حجاج بن

یوسف ثقفى را كه خونخوارترین و بى رحمترین عنصر پلید بود،

استاندار عراق (كوفه و بصره ) كرد. حجاج بیست سال حكومت نمود

و تا توانست ظلم كرد.) در این عصر، روزى زاهد فقیرى كه دعایش به

اجابت مى رسید، وارد بغداد گردید. (بغداد در آن عصر، روستایى بیش

نبود). حجاج او را طلبید و به او گفت : ((براى من دعاى خیر كن .))

زاهد فقیر گفت : ((خدایا! جان حجاج را بگیر. ))

حجاج : تو را به خدا چه دعایى است كه براى من نمودى ؟))

زاهد فقیر: ((این دعا هم براى تو و هم براى همه

مسلمانان ، دعاى خیر است . ))

 

اى زبردست زیر دست آزار

گرم تا كى بماند این بازار؟

به چه كار آیدت جهاندارى

مردنت به كه مردم آزارى



پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات ()

افسوس شاه از عمر بر باد رفته

افسوس شاه از عمر بر باد رفته

 

 

یكى از شاهان عجم ، پیر فرتوت و رنجور شده بود، به طورى كه دیگر

 

امید به ادامه زندگى نداشت . در این هنگام سوارى نزد او آمد و

 

گفت :

 

((مژده باد به تو اى فلان قلعه را فتح كردیم و دشمنان را اسیر

 

نمودیم و همه سپاه و جمعیت دشمن در زیر پرچم تو آمدند و فرمانبر

 

فرمان تو شدند.))

شاه رنجور، آهى سر كشید و گفت :

 

((این مژده براى من نیست ، بلكه براى دشمنان من یعنى وارثان

 

مملكت است .))

 

بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز

 

كه آنچه در دلم است از درم فراز آید

 

امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانك

 

امید نیست كه عمر گذشته باز آید

 

كوس رحلت بكوفت دست اجل

 

اى دو چشم ! وداع سر بكنید

 

اى كف دست و ساعد و بازو

 

همه تودیع یكدیگر بكنید

 

بر من اوفتاده دشمن كام

 

آخر اى دوستان حذر بكنید

 

روزگارم بشد به نادانى

 

من نكردم شما حذر بكنید

 



پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات ()


meysam_jafari18@yahoo.com

موضوعات

داستان های تاریخی

داستان های دینی

داستان های آموزنده

ریشه ضرب المثل ها

حكایت های گلستان سعدی

سخنان بزرگان تاریخ

داستان

پندهای حكیمانه از نهج البلاغه

مطالب جالب

علمی و دانستنیها

مطالب طنز

عكسهای دیدنی

روانشناسی

پیوندهای روزانه

free download center

مطالب اخیر

محصولات جنسی

مرد، صومعه و راهب.....

پیشرفت

معجزه دعا....

روانپزشك با هوش

khan wars

فرشته كوچولو...

داستانی از منوچهر احترامی

گنه کرد دربلخ آهنگری/ به ششتر زدند گردن مسگری

هیزم‌شکن

دست کم نصف ماه رو زندگی کن!!!!!!

قصه عشق یک فرشته

گریه!!!!!!!!

زودقضاوت نکنید!!!

نان و انگور و این همه جنجال ؟

تست شخصیت شناسی از روی حمام رفتن افراد

عمرو در امانت خیانت نکرد، تو چرا ؟

مداد

حكمت شماره : 37

حكمت شماره : 36

حكمت شماره : 35

حكمت شماره : 34

همسفر با دشمن

عشق بازى با نام دوست

شاه شاهان

چاه خون!

نتیجه مهر و نامهرى رهبر به ملت

مراقبت از گزند آن كس كه از انسان مى ترسد

برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او

افسوس شاه از عمر بر باد رفته

آرشیو مطالب

هفته دوم مرداد 1389

هفته دوم فروردین 1389

هفته چهارم اسفند 1388

هفته سوم اسفند 1388

هفته چهارم بهمن 1388

هفته اول بهمن 1388

هفته چهارم دی 1388

هفته سوم دی 1388

هفته اول دی 1388

هفته چهارم آذر 1388

هفته سوم آذر 1388

هفته دوم آذر 1388

هفته اول آذر 1388

هفته چهارم آبان 1388

هفته سوم آبان 1388

هفته دوم آبان 1388

هفته سوم بهمن 1387

هفته دوم بهمن 1387

هفته اول بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387

نویسندگان

میثم

امیر محمد

پیوند ها

بزركترین سایت دانلود موسیقى و فول البوم وموسیقى بیكلام

dvd 600

گیلاس خانومی

بهترین سایت دانلود نرم افزار های روز دنیا

..::بزرگترین وب سایت تفریحی::..

عکسفا

پایگاه علمی آموزشی راموزی

گالری ایرانیان

پرتال عکس و موزیک ایران

تعبیر خواب انلاین

شیر مرغ تا جون آدمیزاد

ترفند ایرانسل،همراه اول،تالیا،موبایل

تبادل لینک اتوماتیک

فناوری روز

اتو باکس تیک

اجناس شگفت انگیز و ارزان

دانلود جدیدترین نرم افزارها

وطن شاپ

"مرجع دانلود نرم افزار "

۩وبی برای همه۩

نظر سنجی

نظر شما راجب وبلاگ خودتون...
   
   
   
   
   

آمار سایت

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

امکانات جانبی

RSS 2.0